هستی جونمهستی جونم، تا این لحظه: 13 سال و 9 ماه سن داره

هستی نفس مامان و بابا

اولین مسافرت هستی جونم به مشهد

1393/3/28 17:48
نویسنده : مامان هستی
219 بازدید
اشتراک گذاری

اواخر خردادماه قرار شد همراه بابابزرگ اینا و عمومجید بریم مشهد.پروازمون ساعت 8 شب از اهواز بود .واسه همین از صبح همراه عمو مسعود اینا که اومده بودن دزفول به سمت اهواز حرکت کردیم.ما رفتیم خونه مادر جون اینا و مامان بزرگ اینا هم رفتن خونه عمو مسعود.بعدازظهر هم عمو مسعود رسوندمون فرودگاه و به سمت مشهد حرکت کردیم.وقتی از پنجره هواپیما بیرون رو نشونت میدادم خیلی خوشت می اومد و با تعجب بیرون رو نگاه میکردی و با دستات بیرون رو اشاره میدادی و میخواستی به من و باباجون هم نشون بدی عزیزدلم.سه رو توی مشهد بودیم و هربار که واسه زیارت میرفتیم حرم اینقدر توی صحن میدویدی که من خسته میشدم اما خودت نه.با همه ی بچه ها دوست میشدی و میخواستی باهاشون بازی کنی.خلاصه اینکه کار من شده بود دویدن دنبال شما و دریغ از زیارتغمگین با اینکه عمو مجید وبابایی خیلی واسه مواظبت از تو بهم کمک میکردن اما حسابی خسته شدم.مسافرت با بچه کوچیک همینه دیگه.اشکال نداره عزیزم همین که به تو خوش گذشته من خوشحالم.زیارتت قب

پشت بوم صحن آزادی

 

یه نما از صحن آزادی

 

با این دخترکوچولو دوست شدی الان هم داری مجبورش میکنی بوست کنه

از خرید اومدیم و شما هم مشغول...

 

رستوران هتل

آخرین روز اومدیم خداحافظی کنیم

راستی یادم رفت بگم از وقتی که از مشهد اومدیم هرتابلوی قرآنی یا مذهبی میبینی دستت رو میمالی روی تابلو بعد هم می زنی به صورتت قربونت برم هنوز تو حال و هوای زیارتی عزیزم.دیگه اینکه تا از تلویزیون صدای نوحه یا دعا میشنوی دستت رو میذاری توی صورتت و ادای گریه کردن درمیاریمحبتبوس

 

پسندها (1)

نظرات (1)

مامان طاها و رها
29 خرداد 93 18:07
قبول باشه گلم[پاسخ
مامان هستی
پاسخ
ﺳﻼﻣﺖ ﺑﺎﺷﻴﻦ ﻣﺮﺳﻲ